تبليغاتX
عمو پرویز سینمای ایران
عمو پرویز سینمای ایران
عمو پرویز سینمای ایران

به نام خداوندی که عشق را افرید به شرط عاشق شدن. این بار فرق میکنه این بار این زوق از سر عشقه. از سر احترامه احترام به یک فرد محترم. عشق به یک بنده ی عاشق به کسی که کسی نمیتونه عاشقش نباشه.عاشق اخلاقش.مرامش.عاشق عشقش و همین طور عاشق حسش...
عمو پرویز برایت مینویسم از سر عشق از سر زوق... با افتخار...
(دوستان لطف میکنند اگر عکس یا کلیپی از عمو داشتند بفرستند)

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder

عمو پرویز قول میدی که...؟

استاد انتظامی-عمو پرویز و کیو مرث پوراحمد عزیز  مناز طرف دوستان نادان از شما معذرت میخوام...(به خاطر دامن نزدن به شایعات فعلا چیزی نمیگم ولی اگر ادامه پیدا کنه قطعا عصیان خواهم کرد)

مطبوعات خجالت بکشید...!


تولد امام عدالت بر شما مبارکا باشه.

امید بر روزی که با امدنش عدالت علی بر پا شود(ان شا الله).

الهم عجل الولیک الفرج...

Image hosted by allyoucanupload.com


سلام...

معرفی دو وبلاگ...

اولین وبلاگ:

برای یکی از دوستان خوب منه...فرحناز عزیز خواهر خوب من که جزء اولین دوستانی بود که به این وبلاگ اومد و عکسهای زیبا و جدیدی برای این وبلاگ ارسال کرد.

وبلاگ در مورد دست نوشته ها و شاید بهتر باشه بگم:دلنوشته های دبیر وبلاگ هست.

تازه شروع به کار کرده از همین اول خواستم بهتون معرفی کنم که اپ های اول این وبلاگ رو از دست ندید...(برای دیدن کلیک کنید)

دومین وبلاگ:
نمیدونم واقعا باید بگم موضوع این وبلاگ در مورد چیه-فقط میتونم بگم که دبیر اون در نهایت تواضع و فروتنی دست به یک حرکتی زیبا زده همین.
خودتون برید ببینید (برای دیدن کلیک کنید)
 
ادرس این دو وبلاگ در انتهای پیوندهای وبلاگ هم قرار دارد

سلام...

به هممون تبریک میگم بهممون میدونید چرا؟ تو این چند وقت نشون دادیم که عاشقی یعنی چی... نشون دادیم که چقدر دوسش داشتیم نه ببخشید داریم (از دهنم در دررفت)

نشون دادیم که قدرشناسیم و قدر میدونیم زحمات رو...تبریک میگم به هممون...

او همیشه به تنها شخصی که توجه نمیکرد خودش بود همیشه برای دیگران بود تا برای خودش حالا بعد از چند وقت به خودش استراحت داده پس مزاحمش نشیم بزاریم راحت بخوابه....(اسوده بخواب...)

یه کلیپی از اخرین حضور خسرو شکیبایی نازنین در جشن دنیای تصویر گذاشتم دانلودش کنید ببینید که خسرو شکیبایی نازنین چقدر حالش خوبه و میخنده...


به نام پروردگار...

همه جارو مه گرفته... چشمام هیجارو نمیبینه نمیدونم چرا....

نمیتونم جلو برم میترسم زیر پام خالی بشه ولی حس کنجکاویم نمیزاره.میرم جلو اروم...اروم...مثل یک بچه ای که تازه راه رفتن یاد گرفته... پاهام رو نا مطمئن میزارم زمین خدایا اینجا چرا اینجوریه؟ مه تموم نمیشه خسته کننده اس میخوام برگردم ولی همون حس کنجکاویم نمیزاره... به راهم ادامه میدم... یهو دلم رو میزنم به دریا و تند تند شروع میکنم به راه رفتن برام فرقی نمیکنه که شاید زیر پام خالی بشه این حسه کنجکاوی داره دیوونم میکنه...نمیدونم قراره چه بشه... وای خدایا چرا من اینجوری سردرگم شدم...
خدایا... خودت کمکم کن خسته شدم ولی همین جوری میرم جلو همش میگم الان تموم میشه الان تموم میشه...همیشه سکوت رو دوست داشتم ولی الان این سکوت داره دیوونم میکنه راضی میشم به اینکه زیر پام خالی بشه و بیفتم فقط میخوام از این جا خلاص شم و از این موقعیت فرار کنم شروع میکنم به ناله کردن و قر زدن دلم میخواد به زمین و زمان فش بدم همش این کلمه رو تکرار میکنم اه...اه...اه... اینجا چرا اینجوریه من چرا اینجام این مه ها چیه خدایا... خدایا... خدایا...فکر مکینم داره یه صدایی میاد به خودم میگم:هیس! یه دقیقه ساکت شو ببینم چه خبره این صدای چیه که داره میاد دقت میکنم ببینم صدای چیه... گوشم انگار گرفته صدا توش میپیچه. ای بابا...

 همین جوری میرم جلو بالاخره یه چیزایی به گوشم میخوره صداهای مختلفی میاد جلو تر که میرم صداهه راحتر به گوشم میخوره یه صدایی که خیلی برام اشناست میگه مادر جان اگر اجازه بدی سفره رو بندازیم بعد میگه رضا...حسین...بچه ها بیاید کمک کنیم سفره رو بندازیم ...
من هم هی میرم جلو همین جوری
که دارم میرم جلو یواش یواش اون  مه هم هی کمتر و کمتر میشه خدارو شکر میکنم... مه کمتر میشه و من دارم یه چیزایی رو میبینم درخت و نهر اب یه جایی رو میبینم مثل باغ نمیدونم قبلنا همیشه وقتی یکی میخواست از یه همچین جایی تعریف کنه میگفت مثل بهشت میمونه ولی فکر کنم واقعا الان من تو یه همچین جایی قرار داشتم زیر پام محکم شد و من داشتم دنبال صدا میگشتم صدا نزدیک بود ولی هرچقدر که میرفتم بهش نمیرسیدم دوباره سردرگم شده بودم هیچ شخصی هم اونجا نبود که ازش چیزی بپرسم و بهش بگم اخه این صدایی که میاد از کجاست بالاخره یه اقایی رو دیدم خیلی برام اشنا بود ولی یادم نمیومد کجا دیدمش بدو بدو رفتم طرفش که بگم اقا اینجا کجاست این صدا از کجا میاد بهش رسیدم سلام کردم جواب گفت... گفتم:اقا اینجا کجاست؟خنده ای کرد وگفت: یعنی تو نمیدونی اینجا کجاست...؟ گفتم نه...

گفت:اینجا چی کار میکنی ؟ واسه چی اومدی اینجا؟

گفتم:نمیدونم من...(میخواستم اون قضیه رو واسش تعریف کنم که چه جوری اومدم اینجا بعد پشیمون شدم) دیدم اونم داره میره من هم رفتم به طرف صدا... درختهای زیادی رو دیدم که احساس کردم صدا داره از اونجا میاد درختها اونقدر زیاد بود و بلند اصلا نمیشد چیزی رو دید بالاخره به طرف اون درختها رفتم ودیدم چندین نفر هستند که احساس کردم یه خانواده هستند از پشت درخته داشتم نگاهشون میکردم داشتند سفره میچیندند وناهارو اماده میکردند یه حاج خانمی داشت غذا میکشید و یه اقایی که خیلی برام اشنا بود داشت با دو نفر دیگه که اونها رو هم میشناختم غذا رو پخش میکردند همه جوره بودند از جوان تا پیر ولی همه مثل یک جوان هجده ساله به نظر میرسیدند شادی و خوشحالی تو چهره ی همشون مشخص بود من هم داشتم نگاشون میکردم و پیش خودم به این فکر میکردم که کجا دیدمشون...؟
اون اقاهه که وایستاده بود یه تی شرت راه راه با یه شلوار سفید از اونایی که بالاش ساسون داره پوشیده بود همش در تکاپو بود و از همه میپرسید چیزی لازم ندارید؟
اونا هم میگفتند:نه بابا بیا بشین همه چی هست بیا بشین.(احساس میکنم اونها که نشسته بودند سر سفره مهمون اون اقاهه بودند)
نمیدونم چی شد که اون اقاهه یه دفعه برگشت یعنی متوجه حضور من شده بود ؟من خودم رو پشت درخت قایم کرده بودم و از ترسم به نفس نفس افتاده بودم...
فکر میکنم از گرسنگی بود که یه دفعه به سک سکه افتادم جلوی دهنم رو گرفته بودم تا متوجه نشن ولی بی فایده بود فقط صدای سک سکه  بم تر شده بود...
همین جوری که جلوی دهنم رو گرفته بودم سرم رو از کنار اون درخت اوردم کنار دیدم اقاهه داره منو نگاه میکنه من شکه شده بودم اون اقاهه با مهربونی زیاد به من گفت: شما چرا اینجا وایستادی!؟ گفتم:من...من...گفت:بفرمایید سر سفره بفرمایید... من مونده بودم ولی خوب رفتم جلو و گفتم اقا شما... ما خیلی نگران شما بودیم شما حالتون خوبه؟
گفت:من که خوبم شما خوبی....؟
من انقدر ذوق کرده بودم که نمیدونستم چیکار کنم...با اون اقاهه صمیمی تر شده بودم رفتم بغلش کردم گفتم:اینجا شما راحتی؟ گفت:اره امروز هم به مادرم گفتم یه غذایی درست کنه... دوستای قدیمیم رو هم جمع کردم تا بهشون سور بدم...
حالا هم بیا... بیا تا غذا یخ نکرده و از دهن نیفتاده...
گفتم:اقا میشه پیش هم بشینیم؟

گفت:اره چرا که نه بیا...


عمو پرویز قول میدی که...؟

تو این روزها که در غمش نشستم و فکر کردم سینما فلج شد بعد از رفتنش همش یه دلخوشی دارم اگر خسرو شکیبایی نازنین به خودش استراحت داده؟ وسینمامون از این به بعد فقط با خاطراتش دلخوش هست...میتونم از عمو پرویز قول بگیرم که جاشو برامون پر کنه...

وقتی در شکار با هم بودند خسرو شکیبایی با اون مهربونی که داشت گذاشت که عمو پرویز هم دیده بشه... همونطور که در کیمیا گذاشت تا رضا کیانیان دیده بشه...

بعد از چند وقت دوباره با عمو پرویز در روانی هم بازی بودند ولی بازهم وقتی خسرو شکیبایی هستش عمو پرویز به سختی دیده میشه...

و همیشه این حسرت در دلم موند که چرا این دوعزیز در کاری بهتر با کارگردانی بهتر با هم همبازی نشدند...

چند وقت پیش عمو پرویز اومده بود به   برنامه دوقدم مانده به صبح.وقتی مجری خواست که خاطره ای از خسرو شکیبایی نازنین تعریف کنه...گفت:خسرو از همون اول در سینما دنبال زندگی کردن با نقش بود همیشه از این ناراحت بود که نکنه نقش غیر قابل باورباشه...در فیلم شکار خسرو نقش یک دکتر رو بازی میکرد و در یک امامزاده قرار بود تشخیص بده که یک شخصی آسم داره... با خسرو صحبت کردیم که چیکار کنیم که این مساله قابل باور باشه...من به خسرو گفتم:

من یک مقداری ازعلائم بیماری آسم سر در میارم بیا من خودم رو بزنم به این مریضی و با هم بریم دکتری که این نزدیکیهاست و بفهمیم که اون دکتر چگونه تشخیص میده که من آسم دارم...با هم رفتیم من روی تخت نشستم و دکتر وقتی من رو دید گفت: این بیمار آسم داره...! و من اون موقع یک گاف دادم و خیلی راحت از روی تخت بلند شدم ونشستم اون دکتر تا این حرکت من رو دید(فکر کرد که قصد مسخره کردنش رو داریم) ناراحت شد و گفت:بفرمایید بیرون گفتیم:اقای دکتر ما به خدا قصد بدی نداشتیم ما یک گروه فیلمبرداری هستیم و در قسمتی از این فیلم قرارست که تشخیص بدیم که فردی آسم داره...گفت:حالا که فهمدید برید...

و اون جا خسرو بازهم با اون مهربونی که داشت وقتی از دکتر خواهش کرد دکتر هم نتونست نه بگه...

الان هم میتونیم امیدوار باشیم که که عمو پرویز جای خسرو شکیبایی نازنین رو برامون پر کنه(من که دلم رو این طوری اروم میکنم)

همون طور که عمو پرویز میگفت: خسرو جان بدون که هستی, بدون که وجود داری,بدون که تو قلب همه ی مردم ایران هستی... 

مطمئن باشید که اون اقاهه پیش هممون حضور داره و بهممون لبخند میزنه با اون نگاه ملیحش...


و اما کلیپ....

این کلیپ مربوط به اخرین حضور خسرو شکیبایی نازنین در جشن دنیای تصویر هست (عمو خسرو تو این کلیپ اگر چه بیمار هست ولی به روی خودش نمیاره شاده و دیگران رو هم به شادی دعوت میکنه) دانلود


********مولای ما...

با مردم به گونه ای بیامیزید که اگر در آن حال مردید بر شما بگریند,و اگر ماندید به شما بگرایند.


********حرف های دلمون با خدای خودمون:
خدایا...خدای مهربونم نمی دونم چی بگم دلخورم... دلخورم از ناعدالتی...

 خدایا همه ی بنده هات فقط حرف از عدالت میزنند ولی وقتی به اجرای اون میرسه... خدایا کجاست عدالت مولا علی...به خدا که دیگه خسته شدم.

کجای عدالت مولا علی میگه که یه نفر در پول و ثروت غوطه ور باشه و یه نفر به نون شبش محتاج...

خدایا...مهربونم...چقدر اخه صبرت زیاده قربونت برم چرا وقتی نوبت به اجرای عدالت میرسه همه خودمون رو میزنیم به اون راه...

خدایا من میترسم از غضبت میترسم...

یه نفر اون بالا نشسته تو هوای خنک....و اون پایین دستیهای خودش رو که دارن تو گرما له له میزننند رو نمیبینه... ای خدا تو چقدر صبوری ای مهربون...

پروردگارا تو رو قسم ات میدم به علی... به ما انقدر شعور عطا کن تا بفهمیم که باید عدالت علی رو اجرا کنیم...

 

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!