تبليغاتX
عمو پرویز سینمای ایران
عمو پرویز سینمای ایران
عمو پرویز سینمای ایران

به نام خداوندی که عشق را افرید به شرط عاشق شدن. این بار فرق میکنه این بار این زوق از سر عشقه. از سر احترامه احترام به یک فرد محترم. عشق به یک بنده ی عاشق به کسی که کسی نمیتونه عاشقش نباشه.عاشق اخلاقش.مرامش.عاشق عشقش و همین طور عاشق حسش...
عمو پرویز برایت مینویسم از سر عشق از سر زوق... با افتخار...
(دوستان لطف میکنند اگر عکس یا کلیپی از عمو داشتند بفرستند)

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder

الهی به امید تو...

به نام پرودگار...

اول ازهمه یه خبر فوق طنز...(که امیدورام لبخندی را بر لبانتان بنشاند):

    

نامزدهای دوازدهمین جشن سینمای ایران رو اعلام کردند:نامزدها رو که دیدم یاد دوران مهد کودک افتادم که وقتی میخاستند بهمون جایزه بدند طوری این کار رو میکردند یعنی جایزها رو تقسیم میکردند که دل کسی نشکنه:

فجایع...

در بخش بهترین فیلم:رضا میرکریمی که در جشنواره فجر سیمرغ بهترین فیلم رو ازآن خود کرده بود.... در قسمت بهترین فیلم نامزد نشده...

در بخش بهترین بازیگر نقش اول مرد:عمو پرویز برای فیلم کتاب قانون نامزد شده ولی برای فیلم صد سال به این سالها نه!(به این دلیل که دیگران هم شانسی داشته باشند)

نامزد شدن علی شادمان(بازیگر خردسال م مثل مادر)در بخش بهترین بازیگر نقش اول مرد!

در بخش بهترین بازیگر نقش مکمل مرد:رضا کیانیان در این بخش برای فیلم همیشه پای یک.... نامزد شده ولی در بخش بهترین بازیگر نقش اول مرد  برای فیلم خاک آشنا که باید کل فیلم رو به نام او زد نامزد نشده!(تا نوبت دیگران رعایت شود)

در بخش بهترین بازیگر نقش اول زن:خبری از باران کوثری برای فیلم دایره زنگی نیست(احتمالا به دلیل زیاد شدن تعداد نامزدها و کسب جایزه ی وی در سال پیش یه همچین اتفاقی افتاده!)

بزرگ ترین فاجعه ی جشن دوازدهم:نامزد نشدن گلشیفته فراهانی است!!!!!!!!!!!!!!!(ما که نفهمیدیم....)

 

سلام... قبل از هرچیز ماه عشق بازی با پرودگار رو بهممون تبریک میگم...

از قدیم بابزرگ و مادربزرگهامون به ما گفتند این ماه ماه خیر و برکته و ما هم یاد گرفتیم که همیشه منتظرش باشیم و همه جوره ازش بهره ببریم(لا اقل سعی مون که بر این هست) شبهای و روزهای این ماه تکرار نشدنی است...

خدایا خودت کمکمون کن که از این روزها به نحو احسن استفاده کنیم و برامون این روزها یکنواخت نشه...(بگید آمین...)

اما...

باید دلایل دیر به دیر به روز کردن وبلاگ رو توضیح بدم...(تو رو خدا نرید...... اجازه بدید براتون توضیح میدم.......)

خودتون میدونید که همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا قبل از اون جمعه(برای شادی روحش تو دلتون یک صلوات بفرستید)

و دلیل دیگه اون ...

اگر اجازه بدید کامل توضیح بدم(البته میدونم که تو این وبلاگ من حق ندارم درباره ی خودم حرف بزنم ولی...تو رو خدا ببخشید)

فکر میکنم که میدونید من پشت کنکورهنر هستم(کارگردانی نمایش میخام بخونم اگر خدا بخواد)

به خاطر همین هم این روزها تا اعلام نتایج فکرم باز نبود که بتونم بنویسم...تا موقعی که نتایج اعلام شد و من شیراز قبول شدم...(الحمدالله)

همش پیش خودم بر این فکر بودم که برم یا نه؟

که دیگه بعد از فکرهای زیاد و این ور اون ورکردن و مشورت کردن های خوب...تصمیم بر این شد که بمونم...........(و یکسال دیگه تلاش کنم)

جا داره اینجا از خواهر خوب و مهربانم...شیدا عارف تشکر کنم که تو این مدت تصمیم گیری... خیلی کمکم کرد(بهش مدیونم برای سلامتیش صلوات بفرستید)

و همین طور خواهر خوبم فرحناز که از لحاظ روحی خیلی کمک کرد(فرحناز هم رشت قبول شد که فکر میکنم تا الان رفته باشه)دیشب خداحافظی کرد...

دیگه دغدغه هام و تصمیمگیری ها و این جور حرفهایم تموم شد تصمیم گرفتم که بمونم(این رو یکبار دیگه هم گفته بودم شرمنده...)

تو این مدت خیلی از دوستان میپرسیدن که چرا آپ نمیکنی؟ یکسری از دوستان که خیلی ازشون ممنونم...

این حقیر رو لایق دونستند و نقدم کردند که چرا اپ نمیکنی؟ تو وظیفه داری که اخبار و اطلاعات عمو رو بهمون برسونی...که ممنونم ازشون و امیدوارم با این دلایلی که عرض کردم من رو ببخشید...(اوه... چقدر حرف زدم ببخشید سرتون رو درد اوردم)

بریم سراغ اصل مطلب...(تبلیغ کردن برای وبلاگ و از این جور حرفها...)

اگر خدا بخواد...(به این جمله دقت کنید اگر خدا بخواد)از این پس بیشتر در خدمتتون هستم و قول میدم بنویسم برای عمو و به عشق او...

 وبلاگ به مسیر خودش ادامه میده بهتر... جدیدتر و...(دیگه هرجور تبلیغی که خودتون میدونید)

در بخش دانلود... شاه سکانسی از( زیر تیغ) گذاشتم که اگر همه چیز خوب پیش بره قول میدم که از این پس سکانسهای دیگری هم از این سریال سنگین بزارم...

پس دعا کنید...


 جشنواره ی بدون عمو پرویز...!؟ جمعش کنید بابا...

چند وقت پیش بود که از نصیحتهای استاد انتظامی به عمو پرویز براتون گفتم...(یادتونه؟)

گفتم که عمو رفته بود خونه استاد و دمه آخری که همه داشتن میرفتند استاد دست عمو رو گرفت و گفت:پرویز......خودتو رو ارزون نفروش...من عزت انتظامی با چهل تا پنجاه سال سابقه تئاتر بازنشسته اداره تئاتر هستم از اداره تئاتر حقوق بازنشستگی میگیرم و با سالی یک فیلم دو سالی یک فیلم خرج زندگیم میکنم...خودت رو ارزون نفروش...

عموی ما هم نصیحت استادش رو به جان خرید و بعد از اون نصیحت جلو افتاد:مارمولک رو بازی کرد(همراه با سیمرغ بلورین)بید مجنون(همراه با سیمرغ بلورین)و( به نام پدر) آن هم با سیمرغ بلورین همراه بود...اصلا سیمرغ مهم نیستا...نه... مهم اون انتخاب عمو هست که بعد از اون نصیحت استاد چقدر رشد کرد (دیگه در فیلمهای فاقد ارزش ایفای نقش نکرد)

حالا همه ی اینها رو داشته باشیم تا سال 85 یعنی دوسال پیش:عمو که با نهایت وسواس کارهایش را انتخاب میکرد...

در فیلم پاداش سکوت ایفای نقش کرد...

خوب حالا بریم به دوسال پیش و جشنواره 25 فجر....

خودمون رو آماده کردیم برای جشنواره (مثل هرسال)...

رفتیم تو صف جشنواره وایستادیم...با هزار زوق و شوق... و دلمون قرص بود که عمو پرویزمون هم یک فیلم در این جشنواره داره...

روزها رو گذروندیمو هروقت تو صف جشنواره وایمستادیم خیلی ها به هم میگفتند:پاداش سکوت رو دیدی(خیلی بدون زوق)...

فکر میکنم هشتمین یا نهمین روز از جشنواره بود که نامزدها رو هم اعلام کرده بودند...

ما هم بالاخره تونسته بودیم که بریم و تو صف فیلم وایسیم ...از همون اول که رفته بودیم یک صف دور و دراز جلوی رومون بود  

و هر یک نفرشون بعد از چند دقیقه میشدند هفت الی هشت نفر(دوستان جشنواره رو به این امر واقفند) همین جوری وایستاده بودیم یکی اومد وایستاد جلوی ما...
  با هم صحبت کردیم از این ور آن ور این فیلم آن فیلم که وقت بگذره...

من همینجوری از عمو پرویز گفتم و از افتخاراتش...

یکی از دوستان بهم گفت: مهدی بیا بریم یه چیزی بخوریم- بیایم... من دارم از گشنگی دارفانی رو وداع میگم...

رفتم و بعد از چند دقیقه اومدیمو دیدیم.......یا ابالفضل اینجا چه خبره؟

به سختی اون طرف که جلومون بود رو پیدا کردیم...یه مجله دستش بود بعد بهم گفت:عمو پرویزت هم که نامزد نشده(هه...هه...هه...هه...)

نمیدونم چرا یه جوری بهش نگاه کردم که فکر میکنم بنده خدا دیگه تا جشنواره جشنواره هست به دیدن فیلم نیاد(کار اشتباهی کردم خدا منو ببخشه)

نمیدونید با چه وضعیتی رفتیم و فیلم رو دیدیم... سینما بلیط ها رو به کارکنانش داده بود و کارکنانش هم به دوست و فامیلهاشون که بنده خدا ها نمیدونستند کجا اومدند!؟

یک همهمه شدید و داد و بیداد راه افتاده بود کارکنان سینما هم که ترسیده بودند نیروی انتظامی رو خبر کرده بودند...

نیروی انتظامی هم نمیتونست این جمعیت معترض رو که از صبح اومده بودند و نشسته بودند! تو صف رو کنترل کنه

یکی میگفت:همه چیتون اینجوری من الان دو ساله که پشت کنکور هستم به خاطر اینکه سهمیه ندارم باید امسال برم سربازی...

یکی میگفت:خسته مون کردید ای خدا لعن کنه اون...ایییییییییییییییییییییییییییییی(سانسور شد)

خلاصه رفتیم تو و در بالکن نشستیم(راستی یادم رفت بگم سینما...سینمای جمهوری بود)

رفتم و فیلم رو دیدم خیلی سخته که شما برید به دیدن فیلمی بنشینید فقط به خاطر بازیگر مورد علاقه تون و از قبل بدونید که نامزد نشده...

به دیدن فیلم نشستم و سعی کردم همه حرفهایی که از قبل شنیده بودم رو فراموش کنم...

اون شب یکی از بدترین شبهای زندگی من بود چون از بازی عمو پرویز بعد چندین و چند سال ارضا نشدم(همش تو دلم میگفتم این عمو پرویزه که داره این همه اغراق میکنه؟)

جشنواره تموم شد و ما نشستیم و امید داشتیم به سالهای بعد...

متوجه شدم که عمو در فیلم صد سال به این سالها بازی کرده

 و سابقه ای که از سامان مقدم سراغ داشتم امیدوارم کرد که پرویز پرستویی دوباره میشه عمو پرویز سینمای ایران...

همینجوری امیدوار بودیم اخبار رو دنبال میکردیم تا رسید به جشنواره یه دفعه دیدیم فیلم رو لایق حضور در بخش مسابقه ندونستند!!!

بعد گفتند چون انتخابات نزدیکه همه فیلمها باید شرکت داشته باشه...اگر نه حرف و حدیث پیش میاد و تاثیر منفی داره...

بعد گفتند:سامان جان بیا و بزرگواری کن! و یازده دقیقه از فیلمت رو حذف کن اسم شخصیت فیلمت رو هم عوض کن اسم شخصیت نباید ایران باشه(بنی اسرائیل اعلام کردند ما قطعا از شما شکایت میکنیم چون این ایرادها فقط و فقط برای ما هست و بس)

سامان هم گفت:برید بابا لطفا! بیایم این همه زحمت بکشیم و کار رو برسونیم با هزار عجله...بعد بیایم شرکت کنیم در بخش خارج از مسابقه!

برید خوش باشید با اون جشنوارتون....

حالا فکر کنید من چه حالی داشتم تو اون جشنواره...

عمو در روزهای جشنواره ایران نبود و سر صحنه فیلم جدیدش کتاب قانون بود...خبر رسید که وقتی به عمو گفتند که فیلم در بخش مسابقه رد شده...عمو سرش شلوغ بوده و یه لبخند ملیحی زده و کارش رو ادامه داده...!

این هم از جشنواره26....سال قبلش که عمو بود و اون طور شد... امسال که اصلا نبود...

البته خبر دار شدیم که هیئت داوران جلسه گذاشته و اعلام کرده:خدا وکیلی حق بدید به ما... ما چجوری این فیلم رو در کنار فیلمهای دیگه داوری کنیم... از همین الان باید سیمرغ گرفتن سه بازیگرش (عمو پرویز-جناب کیانیان وخانوم معتمد آریا)رو اعلام کنیم کارگردانی رو هم که نگو تازه فیلمبرداری و تدوین هم که هست دیگه فرصتی برای دیگر فیلمها نمیمونه بازم انتخاب با خودتونه از ما گفتن بود...!

خلاصه جشنواره 26 هم تموم شد رفتیم نشستیم و امیدوار بودیم به سالهای بعد!...

خبر دار شدیم که فیلم کتاب قانون(فیلمه بود که گفتم که عمو سر صحنه فیلمبرداریش بود....)میخاد عید فطر اکران بشه بازهم امیدوار(نه من دیگه از تجربه ای که کسب کرده بودم )امیدوار نشدم و اصلا انگار نه انگار بعد فردا و پس فرداش با خبر شدم...

  که این فیلم قابل نمایش نیست و اون موقع بود که من هم یه لبخند نه چندان ملیحی زدم...

آقا محسن علی اکبری بنده خدا خودش رو زده بود به اون راه و گفته بود:اکران عید فطر رو که از دست دادیم درصدد هستیم که فیلم رو برای عید نوروز اکران کنیم

دلایل اکران نشدن فلم هنوز اعلام نشده برخی ها که میگن چون محمد رحمانیان نویسنده فیلم هست و از اونجایی که در برنامه دو قدم به صبح یک لحظه در مورد فیلم فارسی صحبت کرده این طور شده(بازهم بنی اسرائیل هشدار داد...)

این بار هم عمو رو نتونستیم ببینیم...دیگه خسته شدیم به اینجامون(قسمتی از گردن)رسیده...

ولمون کنید بابا...(اه...اه...)جمعش کنید...

صد سال به این سالها هم که فعلا به طور مستقیم خبر توقیف شدنش اعلام نشده...(ولی به زودی باید خودمون رو آماده کنیم که یک روز وقتی داریم میریم روزنامه بانی فیلم رو از بین روزنامه ها بیرون بکشیم عکس فیلم رو ببینیم در صفحه اول میباشد با تیتر:صد سال دیگه هم نمیتونیم فیلم صد سال به این سالها رو ببینیم)


عمو پرویز تو خودت نمره بیستی!!!!!


    

بازم عمو در  فیلمی به کارگردانی یک جوان داره ایفای نقش میکنه(فیلمی به نام:بیست)

حدود یک ماه  پیش شروع به کار کردند عمو پرویز در این فیلم نقش یک رستوران دار رو بازی میکنه رستورانی واقع در خیابان خراسان...

یک مقدار نگرانم...عمو دوباره به یک جوان اطمینان کرده و داره در فیلمش ایفای نقش میکنه...

داستان اون طور که اطلاع داریم در مورد یک رستوران قدیمی است که گاهی مراسم عذا و عروسی هم درش برگزار میشه...

فقط بیست روز مانده تا این تالار رو ازشون بگیرن.............

  عمو و دیگر کارکنان این رستوران که عبارتند از(مهتاب کرامتی-فرشته صدرعرفایی-علی رضا خمسه و یکی از رفقای فابریک عمو یعنی حبیب خان رضایی)وابستگی زیادی به این رستوران دارند و دارند نهایت سعی و تلاششون رو میکنند که این اتفاق نیفته...

تهیه کننده این فیلم هم کارگردان خوش سابقه یعنی پوران درخشنده است همه چیز نوید این رو میده که امسال دوباره عمو رو در جشنواره ببینیم...

اصلا عمو تقصیر تو هستش برای چی میری فیلمهای که قراراه سر صدا کنه بازی میکنی که بعدش هم توقیف بشه مگه این فیلمهای ساده چشه!!!!؟

یکی از دلایلی که باعث میشه من این فیلم رو دوست داشته باشم اینه که قصه در جنوب شهر روایت میشه و به ما نزدیک شده ...

کاهانی کارگردان فیلم انصافا گروه خوبی جمع کرده و داستان خوبی رو هم داره روایت میکنه که...( به امید خدا)

(راستی هیچ عکسی از فیلم بیست در نت موجود نیست مجبور شدم عکسهای مجله چلچراغ رو اسکن کنم)

در ضمن اگر قسمت شد و رفتم به جشن خانه سینما سعی میکنم که روایتی هم از اون شب برای دوستانی که نتونستند بیان... داشته باشم...




 کلیپ رو دانلود کنید(لذت ببرید)

اگر همه چیز همینجوری خوب پیش بره قول میدم که از سریال زیر تیغ و خاک سرخ بیشتر بزارم...

                                                        دانلود کلیپ


دست علی یارتون...

فعلا یا علی...


 

******مولای ما:


 



دل های مردم رمنده است ;هرکه آنها را بدست آورد به او روی آرند.


 



******حرفها ی دلمون با خدای خودمون:

    

 خدایا من هیچی نمیخوام... فقط تو رو میخوام...

خدای مهربونم... وقتی این همه نامردی رو میبینم فقط تو رو میخوام...

 وقتی این همه نقاب رو به چهره ی افراد میبینم فقط تو رو میخوام....

وقتی افرادی رو میبینم که در ظاهر با من بنده ات دوست هستن ولی در غیابم بد من را میگویند فقط تو رو میخوام...

خدایا من همیشه از ناعدالتی صحبت میکنم...پس وقتی این همه ناعدالتی رو میبینم فقط تو رو میخوام...

خدایا وقتی همه تنهایم میگذارند فقط تو رو میخوام...

خدایا من برای با تو بودن... فقط تو رو میخوام...

 

 


[ ]
+
متن مشترک +...
سلام عزیزان دل...
این روزها خیلی سرم شلوغه....
این روزها خیلی دلم تنگه...
این روزها...
به امید خدا...(به این جمله دقت کنید...:به امید خدا) طی امروز یا فردا شاید هم پس فردا وبلاگ عمو پرویز دوباره به کار خودش ادامه میده و دبیر وبلاگش قول میده که بهتر... جدیدتر...(پیام بازرگانی) و به دور از تکرار باشه...
دعاتون میکنم دعایم کنید...
یا علی...

سلام عاشقان...این روزها میدونید که چه مشکلی برای بلاگفا به وجود اومده...
از همه ی دوستانی که در وبلاگشون از این حقیر کامنتی نمیبینند شرمنده...نمیدونید که چقدر باهاتون حرف دارم مخصوصا باتو...داداش گلم...مهدی(دبیر وبلاگ بانو علیدوستی)ولی مثل اینکه بلاگفا حسودی میکنه به این عشق بازی ها...
اگر عاشقید...اگر دلتون برا عمو خسرو تنگ شده حتما به وبلاگ داداش گلم:

مهدی(وب بانو علیدوستی) مراجعه کنید...

اما...
چهل روز که سبز نبود...(متن مشترک وبلاگ نویسان متحد و عاشق...)

تقدیم به روح سبز خسرو شکیبایی در چهلمین روز عروجش.

***

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است .

ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور...چقدر دور شدی خیال محال.

چهل روز مگر چقدر است؟

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

آن شب که تو رفتی،باز آسمان آبی بود. باز تمام شهر خلوت بود.خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار.

جمعه تو را از روزهای هفته ی ما ربود. از دل دل کردنهای هامون تا ترانه‌ی دلنشین خواهران غریب،پری وکیمیا.
همسفر همیشه‌ی عشق ...روحت سبز .

راستی حالا بگو نشانی خانه‌ات کجاست؟یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز.همان کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است.

آشنا آمدی و غریب رفتی!
اما ما که خوب می‌شناسیمت.

*نان و نمک مرگ را خورده ای که باز نمی آیی !
اگر نه، حرمت نگاه می داشتی و از شیشه ی قاب رد می شدی
به خاطر ما که جوانی مان در تصویر تو قاب شده بود
تو به اندازه ی ما عاشق بودی -به اندازه ی ما ساده لوح.ناشکیبا
می دانیم-باز نخواهی آمد-ما همه می دانیم.
اینکه چهل روزست!چهل سال بعد هم
ما داغدار یکی از خودمانیم*
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ تیرماه نخواهیم گرفت.

میدانیم به سروقت خدا رفتی.گفته بودی به دیدار کسی میروی در آن سر عشق.

حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی.
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین.
تا تو باور کنی که دیگر ملالی نیست!

نه.یادمان نرفته!نامه باید کوتاه باشد.بی حرفی از ابهام.

از نو مینوسیم:

حال همه ی ما خوبست

اما تو باور مکن...

باد میرفت به سروقت چنار...من به سروقت خدا می رفتم

***

متن:نامه ها-نشانی ها(علی صالحی)صدای پای آب(سهراب سپهری)*امید سرگیجه عکس:.بردال تدوین: سفالین.ویرایش:شازده خانوم.طرح اولیه:ایران.تی.وی

طرح اتحاد سبز کار مشترکی بود از:ناصریا- غریب نیلی-سرگیجه -شازده خانوم- سفالین- فریاد بیصدا- عموپرویز- دنیای نقره ای من-شهرمترسکی- یادداشت های یک فیلمساز- حرام جوهر- داریوش مهرجویی- فروتن- پدرناخوانده

 تمام ناتمام من- استادکیمیایی- رهگذر- حفره- ترانه های میثاق- خیلی دورخیلی نزدیک- دلتنگیهای تدوینگر- شهرام حقیقت دوست وشیداعارف عزیز ( که زحمت جمع آوری لینک ها را به عهده داشت) که همزمان در چهلمین روز عروج خسروشکیبایی (پنجشنبه ۷ شهریورالی شنبه۹ شهریور) در صفحه ی اول وبلاگ هایشان درج و همراه با عشقی سبز تقدیم روح استاد خسرو شکیبایی گردید
عموخسرو یعنی چی؟یعنی شما بری و ما بمونیم...!؟

نمیدانم چه میخواهم بگویم... دهانم در زبان باز بسته است.

امروز که میگن شد چهل روز من به خودم میگم چهل روز!؟(چهل سال..............)

اره خسرو جان رفتن تو برای ما چهل سال گذشت نه چهل روز!کی میگه چهل روز اخه؟

دلم میخواد مثل اون شب که بود...خانه سبزت رو میخواستن ازت بگیرن اون شب یادته چه حالی داشتی؟ یادته هیچی نمیگفتی؟ یادته فقط نگاه میکردی؟ یادته اخرش فریاد زدی هرچی بود تو این دلت رو ریختی بیرون؟اره یادته؟

من هم از اون روزی که بهم گفتن رفتی.... بما گفتن رفتی....(خنده دار نیست؟)مگه میشه تو بری؟میشه اخه؟ نه به خدا که نمیشه...

به خدا که نمیشه تو بری تو هنوز هستی... خب بابا ما لیاقت دیدنت رو نداریم... چشمای ما این لیاقت رو نداره که تو رو ببینه...

درست میگم نه؟

چی؟ میگی این حرف ها رو نزن میگی خودت رو کوچیک نکن برای من...

من حالا دیگه حاضرم جونم رو بدم برایت بعد به من میگی این حرف ها رو نزن...؟

وای وای وای بابا اخه تو کی هستی قربونت برم...؟تو فرشته ای؟ تو رو خدا بگو من به کسی نمیگم بگو تو فرشته ای؟

اخه یه ادم عادی انقدر خاطرخواه داره انقدرعاشق سینه چاک...(اره...؟)

اره داشتم میگفتم از اون روزی که به ما گفتن رفتی...!!!!!!!!!

 ما هم همین جوری نشستیم زل زدیم به دیوار مثل خودت مثل همون شب یادته که چقدر هم سرد بود...

عاطفه(ببخشید عاطفه خانوم)برات پتو اورد... من یادمه.

ما هم زل زدیم ما هم حرف نمیزنیم ما هم نمیخوایم باور کنیم...مثل خودت تو مارو اینجور بار اوردی یادت رفته...

آره حالا ما هم میخواییم بگیم:

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ-  

تو بری و ما بمونیم....!؟

(حیف...حیف که بهت قول دادم شاد باشم)

صوت زیر را دانلود کنید...

اگر دانلود کردید حالتون عوض شد...گریه تون گرفت تو اون لحظه های قشنگتون مارو یادتون نره...(دانلود)




[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!